قدرت هوشمند اصطلاحی است که من در سال 2003 پیش نهادم تا آن را در برابر این باور اشتباه قرار دهم که قدرت نرم(2) به تنهایی می تواند موجد سیاست خارجی مؤثر باشد. قدرت، توانایی تحت تاثیر قرار دادن دیگران برای بدست آوردن آن چیزی است که می خواهیم. برای دست یافتن بدین منظور، سه راه اولیه وجود دارد: اجبار(3)، پاداش(4) و جذب(5). قدرت سخت(6) استفاده از اجبار و پاداش است. قدرت نرم، توانایی رسیدن به نتایج دلخواه از طریق جذب است. در صورتی که کشوری توانایی آن را داشته باشد که دستور کار را برای کشورهای دیگر تنظیم کند یا اولویت های آن ها را تعیین نماید، به میزان زیادی در استفاده از چماق و هویج(7) صرفه جویی کرده است. با این حال، هیچ یک از این دو نوع قدرت نمی تواند جای دیگری را بگیرد. بنابراین نیاز به یک استراتژی هوشمند است که بتواند ابزارهای هر دو قدرت سخت و نرم را با یکدیگر ترکیب کند.
لسلی گلب (8) در کتاب خود با عنوان «قدرت حکومت می کند: چگونه عقل سلیم می تواند سیاست خارجی امریکا را نجات دهد» می گوید که «اکنون به نظر می رسد قدرت نرم، همه چیز است» چرا که هم منابع نظامی و هم منابع اقتصادی می توانند کشورهای دیگر را تحت تاثیر قرار دهند. گلب در اینجا اقدامات یک کشور برای دستیابی به نتایج دلخواه را با منابع استفاده شده برای رسیدن به آن نتایج اشتباه گرفته است. منابع نظامی و اقتصادی را هم می توان برای جذب و هم در راستای اجبار مورد استفاده قرار داد . شاهد آن، تاثیر مثبتی است که کمک نظامیان امریکا به مردم اندونزی در سونامی رخ داده در سال 2004، بر دیدگاه اندونزیایی ها نسبت به ایالات متحده داشت. این بدین معنی است که انواع مختلفی از منابع می توانند در راستای قدرت نرم مورد استفاده قرار گیرند.
گلب در این کتاب، قدرت را بسیار تنگ نظرانه می بیند: «وادار کردن افراد و گروه ها به انجام کاری که تمایلی به انجام آن ندارند.» او در واقع، بسیاری از جنبه های دیگر قدرت را فراموش کرده است؛ مانند آنچه برای ترغیب دیگران استفاده می شود تا آنچه در حقیقت به نفع آن ها است را انجام دهند. در این مورد، آیزنهاور می گوید، رهبری، هدایت افراد به انجام یک کار است «نه تنها به خاطر اینکه شما از آن ها می خواهید که آن را انجام دهند، بلکه به دلیل اینکه آن ها خود به خود تمایل دارند آن کار را برای شما انجام دهند.» این مسئله گاه امکان پذیر است و گاه غیر ممکن، اما به هر حال، این نیز یک روی قدرت است. قدرت نرم کافی نیست اما می تواند در توانا ساختن سیاست خارجی یک کشور مؤثر واقع شود.
عناصر اصلی در قدرت نرم یک کشور را فرهنگ (زمانی که برای دیگران خوشایند باشد)، ارزش ها(9) (هنگامی که توانایی جذب داشته باشند و دائما به اجرا برسند) و سیاست های آن کشور (آن زمان که فراگیر و مشروع تلقی شوند) تشکیل می دهند. در دهه گذشته، نظرسنجی های مختلف از افکار عمومی جهان بیانگر کاهش محبوبیت(10) ایالات متحده در اروپا، امریکای لاتین، و از همه بیشتر در دنیای اسلام بوده است. پاسخ دهندگان به این نظرسنجی ها عموما دلیل این کاهش محبوبیت را بیشتر سیاست های ایالات متحده دانسته اند تا فرهنگ و ارزش های آن. از آنجا که برای یک کشور آسان تر آن است که سیاست های خود را تغییر دهد تا فرهنگ خود را، رئیس جمهور ایالات متحده، باراک اوباما، باید بر روی تغییر سیاست هایی تمرکز کند که می تواند بخشی از قدرت نرم ایالات متحده را بازیابی نماید.
مطمئنا قدرت نرم را نمی توان راه حل تمام مسائل و مشکلات دانست. به نظر نمی رسد این مسئله که رهبر دیکتاتور کره شمالی، کیم یونگ ایل(11)، به تماشای فیلم های هالیود علاقه مند است، تاثیری در برنامه تسلیحات اتمی این کشور داشته باشد. همچنین قدرت نرم ایالات متحده در دهه 1990 نتوانست اتحاد و ارتباط بین حکومت طالبان در افغانستان و گروه القاعده را بگسلد و آن ها را از هم جدا کند؛ و در نهایت این قدرت سخت نظامی امریکا بود که در سال 2001 به این اتحاد پایان داد. با این همه، اهداف وسیع تری مثل استقرار دموکراسی، حقوق بشر و توسعه جامعه مدنی ، جزء آن دسته از اهدافی هستند که نمیتوان با زور اسلحه به آن ها دست یافت.
بینش وابسته به قراین(12)
در سال 2007، من به همراه ریچارد آرمیتاژ، معاون اسبق وزیر امور خارجه ایالات متحده، ریاست کمیسیونی دو حزبی(13) را در مرکز مطالعات استراتژیک و بین المللی(14) بر عهده داشتیم که در جهت شناساندن مفهوم قدرت هوشمند تشکیل شده بود. بخشی از نتایج گزارش نهایی این کمیسیون اینگونه بود که با وجود اینکه پنتاگون آماده ترین و مجهزترین بازوی دولت ایالات متحده محسوب می شود، اما محدودیت هایی برای قدرت نظامی، زمانی که به تنهایی مورد استفاده قرار گیرد وجود دارد و توجه صرف به پنتاگون به این دلیل که کارها را به خوبی پیش می برد، به نوعی سیاست خارجی منتهی خواهد شد که نقش عامل نظامی بیش از اندازه در آن پررنگ خواهد بود. گلب در کتاب قدرت حکومت می کند، این انتقاد را به ما مطرح کرده است که ایده قدرت هوشمند «ترکیبی مکانیکی از دو ایده قبلی [قدرت سخت و نرم] است»، و این در حالی است که ما هیچ گاه فرمولی مکانیکی برای قدرت هوشمند ارائه نداده ایم. ترکیب منابع هر دو قدرت سخت و نرم برای رسیدن به یک استراتژی قدرت هوشمند، نیازمند چیزی است که من آن را «بینش وابسته به قراین» می نامم. در سیاست خارجی، بینش وابسته به قراین مهارتی ذاتی و تشخیصی است که به سیاست گذاران کمک می کند تاکتیک های خود را با اهدافشان هماهنگ کنند تا به یک استراتژی هوشمند برسند. از رؤسای جمهور اخیر ایالات متحده، رونالد ریگان و جورج بوش پدر، دارای اینچنین بینشی بودند؛ اما بوش پسر خیر.
دانشگاهیان و دانشمندان اغلب در مورد قدرت ایالات متحده در اشتباه بوده اند. دو دهه قبل، نظر همه این بود که ایالات متحده در رکود و انحطاط به سر می برد و از گستردکی بیش از حد امپریالیستی که دچار آن شده رنج می برد. در آن زمان، تئوری روابط بین الملل به نوعی تعصب مادی گرایانه گرفتار شده بود که مفاهیم مربوط به قدرت را فرو می کاست و بخشی از عامل هایی که می تواند بر رفتار تاثیرگذار باشد را نادیده می انگاشت، و آن توانایی جذب بود. این درست همان چیزی بود که من در دهه 1990 سعی کردم با استفاده از ایده قدرت نرم، آن را مطرح کنم.
یک دهه بعد، با پایان یافتن جنگ سرد، خرد جمعی اینگونه بود که جهان دچار یکجانبه گرایی و هژمونی امریکا شده است. برخی از متفکران نومحافظه کار به این نتیجه رسیدند که ایالات متحده به قدری قدرتمند شده است که می تواند هر تصمیمی که می خواهد بگیرد و دیگر کشورها چاره ای جز پیروی از این تصمیمات ندارند. این یکجانبه گرایی نوین به شدت دولت جورج بوش را تحت تاثیر قرار داد و حتی پیش از شوک 11 سپتامبر، مفاهیمی مانند جنگ پیشگیرانه و دموکراسی اجباری را در پی داشت.
بینش وابسته به قراین باید هنگامی که از قدرت ایالات متحده درک پیدا می کند، به محدودیت های آن نیز واقف شود. ایالات متحده تنها ابرقدرت جهان است ، اما تفوق صرفا به معنی امپراتوری یا هژمونی نیست. امریکا می تواند دیگر نقاط جهان را تحت تاثیر قرار دهد، اما نمی تواند آن ها را کنترل کند. امروزه سیاست جهانی مانند یک بازی شطرنج سه بعدی است. در لایه بالایی، قدرت نظامی در میان کشورها تک قطبی است [با برتری امریکا]، در لایه میانی، در روابط اقتصادی بین کشوری، جهان چندقطبی است و این وضعیت بیش از یک دهه است که ادامه دارد. در لایه پایینی، در روابط فراملیتی (شامل مسائلی مانند تغییرات آب و هوایی، مواد مخدر، بیماری های واگیردار و تروریسم)، قدرت بدون هیچ نظم خاصی در میان بازیگران غیردولتی پراکنده شده است.
قدرت نظامی تنها بخش کوچکی از پاسخ به این تهدیدهای جدید است. این تهدیدها ضرورت همکاری بین دولت ها و سازمان های بین الملل را نشان می دهد. حتی در لایه بالایی (یعنی جایی که امریکا به تنهایی نیمی از هزینه های نظامی دنیا را به خود اختصاص داده است) قدرت نظامی ایالات متحده ممکن است در هوا، دریا و فضا برتری داشته باشد، اما توانایی کنترل گروه های ناسیونالیست را در مناطق اشغال شده ندارد.
برای ایجاد یک استراتژی جامع که قدرت سخت و نرم را ترکیب کند، بینش وابسته به قراین نیاز است. بسیاری از ابزارهای رسمی قدرت نرم – دیپلماسی عمومی، رسانه ها، برنامه های تبادل دانشجو، کمک های مالی در جهت توسعه، ارسال کمک در مواقع بلایای طبیعی و روابط نظامی – در میان ارکان مختلف دولت امریکا پراکنده شده اند و هیچ قدرت مافوقی برای یکپارچه کردن آن ها با قدرت سخت و تبدیل این دو به یک استراتژی امنیتی ملی وجود ندارد. بودجه ای که امریکا برای مصارف نظامی هزینه می کند پانصد برابر بودجه ای است که برای رسانه ها و برنامه های آموزشی جذب دانشجویان خارجی صرف می کند. آیا این تخصیص بودجه مناسب است؟ دولت چگونه باید خود را به تولید کنندگان قدرت نرم در جامعه متصل کند – شامل همه چیز از هالیوود گرفته تا بنیادهای خیریه؟
موفقیت در عصر اطلاعات
با وجود اشتباهات بسیاری که در استراتژی جنگ سرد ایالات متحده دیده می شود، این استراتژی ترکیبی هوشمندانه از دو قدرت سخت و نرم بود. نیروی نظامی ایالات متحده مانع تجاوز شوروی شد، در حالی که ایده ها و مفاهیم امریکایی، کمونیسم(15) را در ورای پرده آهنین(16) ذره ذره تضعیف کرد. در زمان فروپاشی دیوار برلین، این دیوار نه تنها با استفاده از مواد منفجره - که بوسیله پتک و بولدوزر آن هایی فرو ریخت که از کمونیسم روی گردان شده بودند.
امروزه در عصر اطلاعات، موفقیت تنها به این معنی نیست که نیروی نظامی چه کسی پیروز می شود، بلکه بدین معنی است که داستان(17) چه کسی می تواند تفوق پیدا کند و مورد قبول واقع شود. کشمکش کنونی با تروریست هایی که از اسلام الهام می گیرند را نمی توان برخورد تمدن ها دانست، بلکه آن را بیشتر باید کشمکشی در درون حلقه اسلام دید. امریکا در این میان نمی تواند پیروز باشد مگر اینکه جریان اصلی اسلام در این کشمکش درونی به پیروزی برسد. بسیار بعید به نظر می رسد که افرادی مانند بن لادن را بتوان با قدرت نرم شکست داد، در اینگونه موارد به قدرت سخت نیاز است. در دنیای اسلام نیز تفاوت دیدگاه وجود دارد. بسیاری از مسلمانان با ارزش های امریکایی و سیاست های امریکا مخالف هستند، اما این لزوما به معنای موافقت و همراهی آن ها با بن لادن نیست. در مبارزه با تروریسم، در عین حالی که نیاز به قدرت نظامی وجود دارد، به قدرت نرم نیز نیاز است تا از تعداد افرادی که به صف تندروها می پیوندند کاسته شود.
منبع:
Foreign Affairs; July/Aug 2009.
پی نوشت ها
1. smart power
2. soft power
3. coercion
4. payment
5. attraction
6. hard power
7. carrots and sticks
8. Leslie Gelb
9. values
10. popularity
11. Kim Jong Il
12. contextual intelligence
13. bipartisan
14. Center for Strategic and International Studies (CSIS)
15. Communism
16. Iron Curtain
17. story