اهمیت درک «منافع ملی»
معیار بنیادین تصمیمها و اقدامهای سیاستمداران کدام است؟ چگونه میتوان به عملکردهای اهل سیاست و زمامداری صحه گذاشت و مهر تایید زد؟ دانشمندان علم سیاست در پاسخ گفتهاند که ملاک پایدار برای داوری در مورد تصمیمها و عملکردهای سیاسی، منافع ملی است. منافع ملی دربرگیرنده ارزشهای اساسی و پایداری است که مهم ترین آنها عبارتاند از:
1. امنیت و تمامیت ارضی کشور
2. بقای کشور
3. استقلال سیاسی
4. هویت فرهنگی
بر این اساس، حکومتی در مقام تصمیم گیری و عمل، درست و خردمندانه رفتار میکند که برمدار منافع ملی گام بردارد؛یعنی تامین امنیت و استقلال سرزمینی و سیاسی و بقای کشور و هم چنین حفظ هویت فرهنگی آن. اهمیت منافع ملی، یادآور این سخن لرد پالمرستون (1784- 1865) نخست وزیر انگلستان است که گفته بود: «ما نه متحد ابدی داریم و نه دشمن ابدی. این منافع ما است که ابدی است.» یعنی یک کشور میتواند با همتایان خود روابط دوستانه برقرار کند، سطح روابط را افزایش یا کاهش دهد، روابط را قطع کند و حتی به روابط جنگی رو آورد؛ این موارد همگی ممکن الوقوع است. اما آنچه غیر قابل تغییر، فارغ از چشم پوشی، غیر قابل برگشت و سازش ناپذیر است، بی تردید منافع ملی است.
در مورد منافع ملی بایستی همواره در نظر داشت که دامنه منافع هر کشور را میزان قدرت آن کشور تعیین میکند. هر اندازه قدرت و توانای کشوری بیشتر باشد، دایره منافع آن کشور گسترده تر است. بر این اساس، قراردادن تصویر قدرت یک کشور در برابر آینه محدب، عین در افتادن در هاویه توهم، بزرگنمایی و خطاکاری است؛ چرا که وقتی کشوری بزرگ تر از حد و اندازه واقعی آن به نمایش گذاشته شود، سیاستمداران آن را دچار خیالبافی، خود بزرگبینی، خود شیفتگی و خطاهای فاحش میسازد.
منافع ملی دارای سه جنبه اقتصادی، سیاسی و نظامی است. این سه جنبه، در توازن و هماهنگی با یکدیگر میتواند به تامین منافع ملی بیانجامد. در صورتی که میان این جنبهها عدم تعادل پدید آید، منافع ملی مورد تهدید قرار میگیرد. از سوی دیگر، هدفهای سیاست خارجی یک کشور باید با قدرت اقتصادی آن دارای تناسب باشد، و گرنه هزینههای سنگین و طاقت فرسایی به اقتصاد کشور و بالمال به مردم تحمیل میشود. در واقع، ضعف اقتصادی و نظامی یک کشور، امنیت ملی را در مخاطره قرار میدهد و تاثیرات ویرانگری بر سیاست خارجی میگذارد.
اصل بنیادین منافع ملی به کشورها میآموزد که همواره برای مسایل داخلی و ملی در برابر مسایل خارجی تقدم قایل شوند. کشوری که به جای تمرکز به مسایل ملی، خود رابا موضوعهای برونمرزی سرگرم میکند و به جای نوسازی کشور و تداوم توسعه آن، در خارج از کشور به دخالت و ماجرا جویی میپردارد، پایبند منافع ملی نیست و از یاد برده است که : « چراغی که به خانه روا است به مسجد حرام است.»
تامین منافع ملی ایجاب میکند که همواره منافع ملی به هدفهای ایدئولوژیکی تقدم یابد. اگر پیگیری هدفها و مقاصد ایدئولوژیک، به عنوان راهبرد اصلی پذیرفته شود، میتواند به تخریب منافع ملی بیانجامد. با تعمق در دو گزینه تقدم منافع ملی بر مقاصد ایدئولوژیک، و تقدم مقاصد ایدئولوژیک بر منافع ملی، درمی یابیم که گزینه نخست، بنا را بر حفظ کشور میگذارد. این گزینه، توسعه و پیشرفت کشور را در پی دارد. اما گزینه دوم، بنا را بر هزینه کردن از کشور برای هدفهای ایدئولوژیک میگذارد. این گزینه، به فرسایش مداوم منابع و سرمایههای کشور میانجامد و موجب ناتوانی، ضربهپذیری، بحران و سرانجام وابستگی روز افزون کشور به قدرتهای خارجی میشود.
با یستی به این موضوع اساسی نیز تاکید گذارد که «منافع ملی»، به واقع منافع ملت و کشور است و نه افراد؛ از صاحبان مقام و ثروت گرفته تا حکومتگران و نظامیان. بر این اساس، بی تردید بایستی تقدم منافع ملی بر منافع شخصی، به مثابه اصلی ثابت و تغییر ناپذیر در مقام نظر و عمل، ادامه »
متين انجم روز موانع فرهنگی گذار به دموکراسی در خاورمیانه
در طی دو دهه اخیر محققین متعددی در بررسی عوامل و موانع گذار به دموکراسی در خاورمیانه نظریهپردازی کردهاند و هریک از این محققین از زوایای گوناگون به این مبحث پرداختهاند. در این چارچوب برخی موانع اقتصادی را برجسته نمودهاند، برخی موانع سیاسی و گروه دیگر موانع فرهنگی را مهم دانسته اند. در راستای موانع فرهنگی به مباحث گوناگونی از جمله فرهنگ سیاسی، شخصیت دموکراتیک، تقابل سنت و مدنیته و... پراخته شده است.
در مقاله پیش رو به بررسی علل و موانع فرهنگی گذار به دموکراسی در خاورمیانه ميپردازيم.
عدهای از محققین معتقدند فرهنگ جایگاهی خاص درتبیین وضعیت مشارکت سیاسی در منطقه دارد و ریشة تحولات عمومی در سایه تحولات فرهنگی است. به زعم این نویسندگان، مفهوم دموکراسی و جامعه مدنی، غربی میباشند و ریشه در تجربیات و تحولات خاصی داشته اند. بنابراین، اگر هم عدهای به اصالت و اهمیت آن اشاره میکنند و همانند دیگر پديده هاي غربی میخواهند از جامعه مدنی و دموکراسی استفاده کنند ابتدا باید بپذیرند که این مفاهیم هرچند انسانی هستند ولی برای منطقة خاورمیانه، وارداتی محسوب میشوند. اگر مفهومی در تاریخ فرهنگی و اجتماعی خاورمیانه سابقه تاریخی ندارد پس بطور طبیعی باید برای تحقق آن زمینه سازی کرد.
از نظر این دسته از نویسندگان، ساختار اقتدارگرای حاکم بر منطقه نقش مهمی را به عنوان مانع ایفا میکند، اما مسئله اساسی تحول فرهنگی است و در همین چارچوب مفهومی، مهمترین مانع در مسیر گذار به دموکراسی نیز فرهنگی است.در منطقه خاورمیانه، انبوهی از افراد وجود دارند که اندیشهای دموکراتیک را با خود حمل میکنند، ولی همین افراد در رفتار و خلقیات و ارتباط با محیط اجتماعی بشدت رفتارهای اقتدارگرایانه و قبیلهای دارند".[1]
همچنانکه خاورمیانه شناس معروف غسان سلامه در کتاب مهم خود « دموکراسی بدون دموکرات ها» اشاره میکند توسعه سیاسی و جامعه مدنی این نیست که افکار فلاسفه بزرگ را مطرح ونشر دهیم، هرچند این بخشی از کار بسط دموکراسی است ولی متغیرهای مهمتر نیز باید مورد توجه قرار گیرد. آموزش دموکراسی ،آموزش جامعه مدنی و آموزش رفتار استدلالی با دیگران.
سوالی که در این پژوهش در پی پاسخ به آن هستیم این است که، چه نوع فرهنگ سیاسی در خاورمیانه منجر به تعویق افتادن روند گذار به دموکراسی در این منطقه شدهاست؟
فرهنگ سیاسی و دموکراسی
هر نظام سیاسی از دو بخش اصلی شکل میگیرد:
1- ساختار سیاسی
2- فرهنگ سیاسی.
ساختار سیاسی، مجموعة نهادها،مراکز و قوانین مرتبط با قدرت سیاسی است که کلیتی واحد را تشکیل میدهد.[2]
در فرهنگ سیاسی، بر خلاف ساختار، تمرکز و توجه به بازیگران، فضای ذهنی آنها و رفتارها وعقایدشان است. اگر ساختار سیاسی را چونان سخت افزار نظام سیاسی بدانیم، فرهنگ سیاسی نرم افزار آن محسوب میشود.
هابرماس با تقلیل دموکراسی به ساختار دموکراتیک انتقاد میکند واین نوع تقلیل گرایی را تقلیل گرایی به صورت میداند و میگوید: «نباید به عقب برگردیم وبه خطا دموکراسی را با ساختارهای صوری آن همچون نهادهای نمایندگی، پارلمان، قوانین اساسی، اتحادیهها یا سایر آرایشهای صوری یکی بگیریم. دموکراسی یعنی همه چیز در درون واز طریق تعامل اجتماعی.»[3]
فرهنگ سیاسی، جهتگیری ذهنی ملتها، گروههای اجتماعی یا افراد به سیاست است و تا حدی الگوهای رفتار سیاسی را شکل میدهد. نظام باورهای مذهبی، نمادهای بیانی، ارزشهای اجتماعی، ادراک ذهنی از تاریخ و سیاست، ارزشهای بنیادی، چگونگی بازنمایی احساس، معرفتها و تأملات سیاسی که محصول تجربه خاص تاریخی ملتها و گروههاست و چارچوب بازخوردی و رفتاری که نظام سیاسی در آن جای گرفته است را میتوان در مفهوم نسبتا گسترده فرهنگ سیاسی جای داد.[4]
پای[5] معتقد است فرهنگ سیاسی مجموعه بازخوردها، اعتقادات و احساساتی است که به روند سیاسی سامان میدهد و اصول و قواعد تعیین کننده حاکم بر رفتار نظام سیاسی را مشخص میکند.[6]
مطابق رویکرد فرهنگ سیاسی،[7] برای درک نتایج سیاسی و اقتصادی، باید ویژگیهای فرهنگی دولتها، گرایشهای سیاسی و شیوههای حکومتی آنها را نیز مورد بررسی قرار داد. به عبارت دیگر برای درک بهتر سیاست باید از دروازه فرهنگ نیز هم وارد شد.
شخصیت دموکراتیک
برخی از نویسندگان، بحث زمینههای فرهنگی را محدود تر کرده و بر مفهوم شخصیت دموکراتیک تمرکز یافته اند. شخصیت دموکراتیک توصیف آن سنخ از شخصیت افرادی است که فعالانه در سیاست دموکراتیک، محل کار و انجمنهای داوطلبانه مشارکت دارند.شخصیت دموکراتیک در عین حال به آن نوع شخصیتی اطلاق میشود که با مشارکت در این قبیل ساختارها و فرایندهای دموکراتیک میل به شکل گرفتن یا متحول شدن دارد. پس شخصیت دموکراتیک هم بر اثر انتخاب پیدا میشود وهم از راه اجتماعی شدن.
نخستین کسی که به بحث از شخصیت دموکراتیک در عرصة سیاست پرداخت، هارولد لاسول بود؛ لاسول شخصیت یا منش دموکراتیک رادارای چهار ویژگی میدانست: یکی باز بودن واجتماعی بودن در نتیجةروابط گسترده با دیگران؛ دوم ترجیح ارزشها و نیازهایی که مورد توجه و طلب دیگران نیز هست؛ سوم اعتماد به نیک سرشتی بنیادی انسانها همراه با اعتماد به نفس؛ چهارم رسوخ این سه ویژگی به ناخودآگاه فرد. به نظر لاسول جامعة دموکراتیک نیازمند شخصیت دموکراتیک است و میان آن دو روابط متقابلی وجود دارد.
مفهومی که از دیرباز در مقابل مفهوم شخصیت دموکراتیک قرار داشته است، مفهوم شخصیت اقتدارطلب است.این مفهوم به مجموعهای از ویژگیهای شخصیتی از جمله تسلیم پذیری در مقابل قدرت برتر، سلطه جویی بر زیر دستان و عدم احساس برابری با دیگران(یعنی احساس برتر بودن و یا فروتر بودن از دیگران) اشاره دارد. بر اساس پژوهش کلاسیک تئودور آدورنو (در شخصیت اقتدارطلب 1950)، شخصیت اقتدار طلب شخصیتی اساساً ضعیف و وابسته ونا امن است که برای دستیابی به احساسی از امنیت و قدرت، جهان را دارای نظم و انتظام میبیند و یا در پی ایجاد چنین نظم و انتظامی است.[8]
فرهنگ سیاسی در خاورمیانه
بسیاری از پژوهشگران خاورمیانه معتقدند که یکی از عوامل تأثیرگذار بر ترویج دموکراسی در خاورمیانه، موانع فرهنگی است که ریشه در باورهای قومی، ملی و تاریخ نهادینه شده این منطقه دارد.
برایان کلایواسمیت معتقد است شواهد قانعکننده بسیاری وجود دارد که یک فرهنگ سیاسی سطح پایین میتواند دموکراسی را تضعیف کند و عدم تعهد نخبگان سیاسی آفریقایی و آمریکای لاتین به اصول دموکراتیک را یک مشکل جدی میداند که منجربه عدم رشد ارزشهای دموکراتیک در این مناطق شدهاست.[9]
خاورمیانه متشکل از کشورهایی است که شباهتهای چشمیگیری از لحاظ وابستگی به سنت، مذهب و فرهنگ سیاسی و پیشینه تاریخی دارد. همه این کشورها همچنین در معرض فشارهای نوسازی و توسعه قرار دارند. از این رو با توجه به فرایندهای اجتناب ناپذیر صنعتی شدن، شهری شدن و توسعه ارتباطات، تقاضای فزاینده برای مشارکت، رشد جامعه مدنی و تغییر صحنه سیاسی سنتی در حال تکوین است.[10] با این حال ضعف و عقب ماندگی جامعه مدنی در این کشورها مورد اتفاق نظر همة محققین است. در واقع منطقة خاورمیانه هیچگاه شاهد مشارکت سیاسی نهادینه شده از سوی جامعه نبوده است.
عقیده برخی صاحبنظران مسایل خاورمیانه، بر این است که فرهنگ سیاسی منطقه خاورمیانه دارای خصایص و ویژگیهای منحصربهفردی است که تثبیت یک نظام سیاسی دموکراتیک کارآمد را غیرممکن میسازد. بدین معنی که ساختارهای فرهنگی موجود در این جوامع اعم از فرهنگ پدرسالاری، استبدادی، سلسله مراتبی و اقتدارگرا در تقابل با مفهوم دموکراسی هستند که خود نتیجه تقابل سنت و مدرنیته در این کشورهاست.
تقابل سنت و مدرنیته در خاورمیانه
مقولاتی اساسی مانند «مدرن»، «مدرنیسم»، «مدرنیزاسیون» و «مدرنیته»، چگونگی درک ما از این مفاهیم، شناخت ما از مقولاتی مانند «سنت»، «سکولاریزم»، «جامعه دینی» و «دموکراسی» را تحت تأثیر قرار خواهد داد.[11]
مارشال برمن،[12] مدرنیته را میانجی مدرنیزاسیون و مدرنیسم به شمار میآورد. زندگی و جامعه مدرن نیازمند بینش فرهنگی است که در اصطلاح به آن مدرنیسم گفته میشود. بینش فرهنگی مدرنیته غالباً از جهان سوم غایب است. سیاستمداران و بعضاً روشنفکران و ایدئولوگها بر اثر دشمنی با بینش فرهنگی باز و دموکراتیک، معمولاً به ایدئولوژی ناسیونالیستی یا نژادگرایانه در میغلتند وبه غلط مدرنیته را در اخذ علم وتکنولوژی مدرن خلاصه میکنند. از نظر برمن، مدرنیته بدون مدرنیسم مغاکی بیش نیست؛ چراکه بدون پذیرش بینش فرهنگی زندگی مدرن، ممکن است علم و تکنولوژی مدرن در جهت خلاف سعادتمندی بشر به کار گرفته شود. وی مدرنیزاسیون را کوششی دائمی برای پیدا کردن مکانی در این جهان پیوسته در حال تغییر و تحول و هماهنگ کردن خود با فراز و فرودهای آن میداند. تلاشهایی که در کشورهای به اصطلاح جهان سوم، به نام توسعه و مدرنیزاسیون انجام گرفته به سبب فقدان نگرشی فرهنگی، در عمل سبب ایجاد جامعه سعادتمندتر نشدهاست. برمن در یک تحقیق عمده درباره مدرنیته، آن را با ارجاع به چهار جنبه اساسی توصیف نمودهاست:
نخستین جنبه آن است که مدرنیته پدیدهای به طور بی نظیر اروپایی است، واقعیتی که پیامدهای وجودی ویران کنندهای برای دنیای غیر غربی داشتهاست. جنبه دوم مربوط میشود به محتوای تاریخی مدرنیته. این جنبه برمیگردد به فرایندی تاریخی که در اروپا، در رنسانس و جنبش اصلاح دینی، با فروپاشی قطببندی بین یک دنیای واقعی و دنیایی وهمی، که ویژگی تفکر ماقبل مدرن سنتی بود، آغاز شد. جنبه سوم، تحلیل مارکس از انقلاب بورژوازی با برداشتن حجابهای «توهم مذهبی و سیاسی»، واقعیت روابط اجتماعی را فاش کرد و انتخابهای جدید و امیدهای جدیدی را برانگیخت. برمن میگوید: امکان شورش حقیقی و اصیل، محصول عصر جدید است. چهارمین جنبه مربوط میشود به ویژگی جامعه بورژوازی جدید که اینک با محو و جایگزینی جامعه قدیم محقق میگردد: «یک جامعه حقیقتاً و به نحوی اصیل باز، نه فقط از لحاظ اقتصادی بلکه همچنین از نظر سیاسی و فرهنگی، به نحوی که مردم برای خرید و ارزیابی آزادند و همانگونه که در جستجوی بهترین کالاها هستند، در پی بهترین ایدهها و آراء انجمنها، قوانین و سیاستهای اجتماعی نیز میباشند.»[13]
هشام شرابی در کتاب پدر سالاری جدید به این نکته ظریف اشاره میکند که مدرنیته که همزمان در برگیرنده عقل و انقلاب است، در کشورهای عربی و اسلامی تحریف شد و تنها به نحوی صوری همان گفتمانهای اقتدارگرایانه پدر سالار سنتی را «نوسازی» و در واقع بازتولید کرد. در نتیجه نه از فرد و نهاد حقیقتاً مدرن در این بلاد خبری هست و نه فرد و نهاد حقیقتاً مدرن در آنها یافت میشود. در واقع تغییرات اجتماعی به صورتی سطحی و صوری انجام شد و اصلاحات عمیق، اساسی و ساختاری در این کشورها در حوزههای مختلف صورت نگرفته است.[14]
مسایل حل نشده هویت، اصالت و مشروعیت همچنان رودرروی مردم خاورمیانه قرار دارد. در جهانی که دچار تحولات شتابان است، مشخصه منطقه خاورمیانه آشوب سیاسی، عدم قطعیت اقتصادی وتحول اجتماعی است. برخورد دیالکتیک میان نیروهای چالشگر مدرنیته و ماندگاری سنت، واقعیتی بنیادین در این منطقه میباشد. مناسبات انسانی کهن فرو میپاشند، در حالیکه الگوهای نوین هنوز پدیدار نشدهاند. از لحاظ سیاسی، حاکمان سنتی، رهبران انتخابی، دستههای حاکم نظامی و نخبگان نظامی در کنار یکدیگر به سر میبرند. هیچ شکلی از حکومت نیز از تهدیدات خشونت سیاسی مصون نیست.
در مقابل گرایش به مدرنیته، روندی رو به رشد برای بازیابی رویههای مهم گذشته پدید آمدهاست. مردمان خاورمیانه دچار اشتغال ذهنی نسبت به مسایل هویت و اصالت هستند. جاذبه اسلام احیاء شده را در این چارجوب باید مورد توجه قرار داد. بنابراین تحول اجتماعی در خاورمیانه مشخصه آمیزش عجیب و غریب سنت و مدرنیته است.
از طرف دیگر مفهوم فرد و فرد گرایی در خاورمیانه به طور ریشهای مورد توجه نگرفته است. نمونة آشکار آن نظام سیاسی حوزة خلیج فارس است که مبتنی بر فامیل و قوم میباشد، مانند آل سعود،آل ثانی،آل صباح،آل سعید،آل خلیفه و... بر پایه بینش این نوع نظامهای سیاسی، گسترش دموکراسی میتواند تهدیدی بر موقعیت ممتاز خانوادگی آنها در کشورشان باشد.[15]
در همه سطوح سیاست اعراب به طور خاص و خاورمیانه به طور عام، خانواده، ساختار سیاسی و نیز اجتماعی مهمی به شمار میرود. بازیگران سیاسی همواره بر اساس هویت خانوادگی از هم تمییز داده میشوند و اقتدار سیاسی حتی در بیرون از خانواده اغلب پدرسالارانه است، بنابراین در همه جا شاهد ساختاری اقتدارگرا میباشیم که مانع از بروز تجلیات دموکراسی چه در سطح خرد، و چه در سطح کلان میباشد.
از سوی دیگر، خود شهروندان خاورمیانهای نیز در اغلب نظامهای سیاسی این منطقه تمایلی به حقوق بشر وابعاد گوناگون آن ندارند. نگاه تودهها در بیشتر نظامهای سیاسی-اجتماعی خاورمیانه، عمودی از پایین به بالاست وآنها همواره، خواهان بذل عنایت حاکمان در تحول معیشت روزمره شان هستند. این نگاه، حتی در میان قشر علمی و نخبگان فکری برخی از کشورهای خاورمیانه نیز ریشه دوانده و بازتاب وابستگی به فکر معاش، سبب شده است تولیدات فکری و علمی در حوزه حقوق بشر یا متوقف شود و یا ابزاری برای کسب شهرت و دستیابی به قدرت سیاسی باشد.پیوند میان این گرفتاریها به توقف توسعه مدنی،سیاسی،اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی در برخی از نظامهای سیاسی این منطقه انجامیده است و فساد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را در پی داشته است.
بیشترین دغدغة شهروند خاورمیانهای متوجه دو مقولة معاش و امنیت است. همین امر موجب شده است که دو پدیدة تاراج و جنگ در نظر شهروندان این منطقه مسایلی عادی، روزمره و عمومی به نظر آیند. طبعاً در چنین شرایط محیط، فضا و فرهنگی، انسان خاورمیانهای فرصت شناخت حقوق ملی و جهانی خود را از دست میدهد و بسیار دیر به یاد تعریف حقوق شهروندی اش میافتد؛ که مهمترین دلیل آن، همانا ساختار اقتدار گرای فرهنگی حاکم بر دولتهای خاورمیانه است.
در واقع، بی تفاوتی حاکمان سیاسی خاورمیانه در عدم تعریف افراد خاورمیانه نشان میدهد که از جنبههای مثبت تاریخ، سنت، دین و فرهنگی خاورمیانه به درستی بهره برداری نشده و نتیجه آن ناکارآمدی خاورمیانه در عرصة گذار به دموکراسی و فعالیتهای واکنشی و غیر پویا نسبت به این موضوع در خاورمیانه است.
نتیجه گیری:
با توجه به مواردی که ذکر شد، پی به این نکته اساسی میبریم که ارتباط مستقیمی بین ویژگیهای فرهنگی دولتهای غیردموکراتیک و احتمال اقدام آنها جهت نیل به دموکراسی وجود دارد. فرهنگ سیاسی کشورهای خاورمیانه، فرهنگی اقتدارگرا است که به صورت مانعی جدی و اساسی بر سرراه دموکراسی وجامعهمدنی آزاد ومستقل عمل میکند.
حقوق شهروندی در این دولتها بسیار کمرنگ است، عرصه تصمیمگیریهای دولت بسیار گسترده تر از جامعه میباشد و نقش یک جامعه مدنی مستقل از دولت بسیار کمرنگ است. فرهنگی را که دولت ترویج میکند، فرهنگ انقیاد طلب و اقتدارگرا است و گرایش به کیش شخصیت، اسطورههای مدنی و اشکال پدرسالاری دارد. حکام عرب سراسر منطقه با توسل به سنت پدر سالاری، اقتدارگرایی خود را بیشتر کرده اند. در واقع اکثر این کشورها بیشتر بر اصولی تأکید شده که بر اطاعت و تسلیم سیاسی تأکید میکنند.
نکته پایانی اینکه تسهیل و تعمیق گذار به وضعیتی دموکراتیک در کشورهای خاورمیانه، مانند هر پدیده سیاسی و اجتماعی دیگر در گرو شرایط و زمینههای خاص است. با توجه به مواردی که ذکر شد، نگارنده بر این باور است که، علیرغم تأثیرگذار بودن مسائلی از قبیل ساختار قدرت سیاسی، توسعه اقتصادی و شرایط نظام بینالمللی، روند گذار به دموکراسی در خاورمیانه تابع فرهنگ سیاسی میباشد. چشم اندازهای دموکراسی پایدار در یک کشور، در صورتی که شهروندان و رهبران آن کشور قویاً از انگارهها ،ارزشها و اعمال دموکراتیک حمایت کنند، بهتر میشوند. مطمئن ترین حمایت زمانی انجام میگیرد که این قبیل معتقدات و تمایلات در فرهنگ آن کشور جا افتاده و عموماً،از نسلی به نسل دیگر منتقل گردد، به عبارت دیگر کشور مورد نظر دارای فرهنگ سیاسی دموکراتیک شود.
بشیریه، حسین، عقل در سیاست، تهران: نگاه معاصر،1382.
پیوزی، مایکل، یورگن هابرماس،ترجمه احمد تدین،تهران،نشر هرمس،1379.
ذاکریان،مهدی، حقوق بشر و خاورمیانه، تهران: مرکز پژوهشهای علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه 1382.
شرابی، هشام، پدرسالاری جدید، ترجمه احمد موثقی، تهران: کویر،1380، چاپ دوم1385.
فتحی آشتیانی،علی، مقدمهای بر روانشناسی سیاسی،تهران: موسسه انتشارات بعثت، 1377.
فرهنگ،امید، «دموکراسی بدون دموکرات»، فصلنامه گفتگو، شماره 13-14، زمستان 1375.
کلایواسمیت، برایان، فهم سیاسیت جهان سوم:نظریههای توسعه و دگرگونی، ترجمه امیرمحمد حاجی یوسفی، محمدسعید قائنی نجفی، تهران: وزارت امور خارجه، موسسه چاپ و انتشارات1384.
لیپست، مارتین خور، دایره المعارف دموکراسی، ترجمه گروهی از مترجمان، تهران: وزارت امور خارجه، موسسه چاپ و انتشارات،1383.
مانهایم، کارل، دموکراتیک شدن فرهنگ، ترجمه پرویز اجلالی، تهران: نشر نی، 1385.
میرسپاسی، علی، دموکراسی یا حقیقت، تهران: طرح نو، 1381.
نقیب زاده، احمد، درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ،انتشارات سمت،1379.
Colbert C.Held, Middle East Patterns, bouder:westiview press,1989.
Democracy without democrat, Ghassan salame, Tauris & Coltd, lonlon.1994.
[1] محمود سریع القلم،«چشم انداز جامعه مدنی در خاورمیانه:تحلیل موانع فرهنگی»،ترجمة سعیده لطفیان،فصلنامه مطالعات خاورمیانه،سال هفتم،شمارة4،زمستان1379،صص 71-59.
[2] احمد نقیب زاده،درآمدی بر جامعه شناسی سیاسی ،انتشارات سمت،1379،ص 167.
[3] مایکل پیوزی،یورگن هابرماس،ترجمه احمد تدین،تهران،نشر هرمس،1379،ص164.
[4] علی فتحی آشتیانی، مقدمهای بر روانشناسی سیاسی،تهران: موسسه انتشارات بعثت، 1377، ص21.
[9] برایان کلایواسمیت، فهم سیاسیت جهان سوم:نظریههای توسعه و دگرگونی، ترجمه امیرمحمد حاجی یوسفی، محمدسعید قائنی نجفی، تهران: وزارت امور خارجه، موسسه چاپ و انتشارات1384، ص502.
[10] حسین بشیریه، عقل در سیاست، تهران: نگاه معاصر،1382، ص569.
معمولا رژیمهای توتالیتر را با رژیمهای آلمان نازی و ایتالیای فاشیستی میشناسند، رژیمهایی که سابقه تاریخی آنها واقعیت بسیاری از نظامهای بسته و فراگیر را نشان داده است و میتوان رابطه یک طرفه بین طبقه حاکم و مردم را بعنوان شاخصه اصلی آنها درنظر گرفت.
در هر جامعه ای، رهبری فکری اجتماع در دست دولت و یا روشنفکران است و بسته به نوع و ماهیت یک نظام، این نقش به یکی از این دو و یا هر دو محول شده است. اما ایده آل این است که روشنفکران جهت دهی به آرای مردم را بر عهده داشته باشند و دولت نه مسلط بر مردم، بلکه در خدمت نیازها و آرمانهای ترسیم شده توسط روشنفکران باشد. بنابراین در هر جامعهای نقش روشنفکران و تعامل آنها با دولت از یک طرف و با مردم از طرف دیگر، از اهمیت بالایی برخوردار است بطوریکه ایجاد بسترهای مناسب برای ایفای نقش دولت و روشنفکر فضا را برای تعامل و ایجاد یک جامعه باز فراهم میکند و هرگونه ضعف در لایههای زیرین اجتماع توسط ماهیت انعطاف پذیر این تعامل به پاسخگویی منجر میشود.
نقش و دغدغه روشنفکر در نظامهای توتالیتر بیش از آنکه دستخوش نیازها و آرمانها وایده آلهای مردم باشد، درگیر تنش با سیستم حاکم است، بطوریکه روشنفکر به جای تجویز و توصیه راهکارها برای برون رفت از سیستم بسته و انعطاف ناپذیر حاکم، و سامان دادن به جامعه و مهندسی فکری جامعه، وقت و انرژی خود را صرف شیوههای مبارزه و ایجاد شکاف در ساختارهای بسته نظام برای اصلاحات کوچک میکند.
برای تبیین نقش روشنفکران در این جوامع ابتدا تعریفی از روشنفکری ارائه میشود و سپس میزان ایفای این نقش در نظامهای فراگیر مورد بررسی قرار میگیرد.
اندیشمندان در خصوص روشنفکری بسیار سخن گفته و تعاریف مختلفی ارائه کردهاند و شاخصهها و ویژگیهای مختلفی را برای آن برشمرده اند.روشنفکر در یک معنای کلی به کسی اطلاق میشود که دارای نگاه نو و آگاه به زمان است به گونهای که میتواند تضادها و تقابل نیروهای درگیر درلایههای پنهان قدرت را درک کند و آنها را بدون تعصب و جزمیت تحلیل و نقد کند.
روشنفکر جامعه را از لحاظ فکری تغذیه میکند که لازمه آن تولید اندیشههای بدیع، ایجاد خودآگاهی و تفکر اجتماعی است. روشنفکر در برابر سیستم ثابت و منجمد مقاومت میکند و خواهان تحول و تغییر در نظم موجود میشود. معمولا روشنفکران، در جامعه جزء صاحبان قلم یا دارای مشاغل فکری هستند، هرچند این مسئله قطعیت ندارد و لزوما افراد دارای مشاغل فکری روشنفکر نیستند، بلکه روشنفکر یک نگاه نقاد نسبت به انسان و روابط انسانها با یکدیگر و به خصوص با دولت بعنوان در دست دارنده قدرت سیاسی دارد که این نگاه ممکن است بصورت بالقوه در فرد بماند و زمینه بروز در جامعه را نیابد و یا اینکه روشنفکر آنرا در عرصه عمل ایفا کند.
اگرچه تعاریف مختلف از روشنفکر ماهیتا شباهتهای بسیاری به هم دارند اما بسته به نوع نظام و سیستمی که روشفکر در بستر آن تولید فکر میکند، کارکرد و اشکال متفاوتی به خود میگیرد.
روشنفکر در یک نظام توتالیتر با روشنفکری که در یک نظام دموکراتیک قرار دارد به سبب تفاوت در نوع تعاملات با قدرت، ساختارهای موجود و تفاوت در ظرفیت پذیرش نقد از لحاظ شیوه انتقاد و روشهای به چالش کشیدن سیستم و میزان تاثیرگذاری آن تفاوت میکند... [ادامه]
استفاده از مطالب این سایت با ذکر ماخد بلامانع است
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به Kherad.info می باشد. طراحی وبرنامه نویسی توسط StarECS.com
بهتربن نمایش: اندازه صفحه 1024 در 768 پیکسل